|
میلاد سرخ مدینه در تب و تاب شب مقدر بود
|
||
|
وبلاگ انجمن ادبی تبریز
کلیک کن
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 توسط دبیرخانه جشنواره
۱- اروجعلی شهودی - تبریز
۲- پونه نیکوی - رشت ۳- رضا شیبانی - تبریز ۴- امیرجواد یونسی - تهران ۵- عادل حیدری - فارسان ۶- معصومه کیانپور - رشت ۷- احمدرضا قدیریان - یزد ۸- شکرانه عالم - تبریز ۹- بتول مطیع نوع پرور - تبریز جشنواره روز شنبه ۲۷ مرداد ۸۶ از ساعت ۵ الی ۷ بعد از ظهر در تالار خاقانی واقع در تبریز - نرسیده به آبرسان - اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی تبریز برگزار خواهد شد. کلیه برگزیدگان جهت هماهنگی با آقای مصطفی دانش با شماره ۰۹۱۴۳۱۹۳۵۴۵ تماس حاصل فرمایند. نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 توسط دبیرخانه جشنواره
انجمن ادبی تبریز با همکاری اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان آذربایجان شرقی به رسم هر ساله و به مناسبت خجسته سالروز میلاد امام حسین (ع) برگزار می کند: هفتمین جشنواره سراسری شعر میلاد سرخ شرایط شرکت در جشنواره: ۱- آثار ارسالی باید درباره ی ولادت یا شخصیت و یا زندگی امام حسین (ع) باشد و از ارسال اشعار عاشورایی خودداری شود. ۲- محدودیتی در قالب و تعداد آثار ارسالی وجود ندارد. ۳- آثار ارسالی باید تایپ شده بر یک روی کاغذ A4 باشد. ۴- آثاری در مسابقه شرکت داده می شوند که فقط به زبانهای ترکی یا فارسی باشند. علاقمندان می توانند آثار خود را از طریق پست ، فاکس و یا ایمیل به دبیرخانه جشنواره ارسال نمایند. نشانی دبیرخانه: تبریز- خیابان ثقه الاسلام - مجموعه فرهنگی تاریخی مقبره الشعرا - دفتر انجمن ادبی تبریز صندوق پستی ۳۶۳۱-۵۱۳۸۵ تلفن : ۵۲۴۴۳۰۶-۰۴۱۱ فاکس: ۵۲۴۳۹۱۹-۰۴۱۱ miladesorkh@gmail.com آخرین مهلت ارسال آثار: ۵ مرداد ۱۳۸۶ (به هیچ وجه تمدید نخواهد شد) زمان برگزاری جشنواره : ۲۷ مرداد ماه ۱۳۸۶ نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم خرداد 1386 توسط دبیرخانه جشنواره
نفر اول – خانم نسترن قدرتی از سمنان نماز سرخ صنوبر هنگامه ی قیامت عاشورا صحرای عشق ، عرصه ی محشر بود دل ها ز داغ سرخ عطش بی تاب چشم تمام آینه ها تر بود صحرا پر از عبور شقایقها لبریز عطر بال کبوتر بود دستی ز باغ فاطمه گل می چید باغی که سبز و سرخ و معطر بود سروی میان معرکه در آتش از شعله ی شرار ستمگر بود از سوز تشنه کامی گل ، می سوخت مردی که داغدار برادر بود مردی ز نسل آبی دریاها با بی کران عشق برابر بود مثل شمیم عاطفه عطرآمیز مثل زلال سوره کوثر بود آیینه ی رشادت مولایی نستوه ، شب شکار ، دلاور بود سرشار آیه آیه غم و ماتم مردی که نور چشم پیمبر بود بر لب سرود سرخ نیایش داشت روحش قرین درد مکرر بود او راز جاودانگی ایمان آوای جاودانه ی باور بود باران تیر بود رها اما سردار عشق را سر دیگر بود تا قبله ی حضور خدا جاری عطر نماز سرخ صنوبر بود در سر هوای سبز پریدن داشت روحی که در نماز شناور بود نفر دوم – اقای علیرضا رجبعلی زاده از کاشان قصیده نماز سجاده را وا می کنم یکبار دیگر تسبیح و مُهر و مشتی از گل های پرپر بعدش دو رکعت درد تنهایی به قصدِ قربت به جا می آورم ، الله اکبر ... هم بی خبر از غصه ام رنج پدر نیست هم گریه هایم را نخواهد دید مادر هرشب من و بغضی که سرگرم شکستن هرشب من و اشکی که تکرار مکرر امشب ولی باران ندارد آسمانم رعد است تنها میهمان ما ، چه بهتر *** آه ای خدای مهربان با سنگ حتی! "نورٌ علی نوری" که کوه از تو منور ای باغبان دستهایت هستی باغ ای پادشاه التفاتت بنده پرور تا بشنود نام تو را هر گل ، شکوفا جسم گلاب از بردن نامت معطر با تو خزنده پر بگیرد؟! می تواند بی تو پرنده دست و بالش خالی از پر دریا فقط یک چشمه از وسعت ، چه کوچک! صحرا فقط یک تکه از خاکت ، محقر "حق" بود نام دلنشینت حق تعالی! ای از تمام آسمانی ها فراتر! آه ای خدا! این روزها باید بسوزم در آتشی با آتش دوزخ برابر مجموعه ی شعری است در دستم که: مردُم ... مرثیه آیینه دلهای مکدر! دریا شدن که پیشکش ، در قحط جاری از رود باقی مانده تنها خشک بستر امشب دهان وا می کنم با چشمهایم شاعر شدن را می کنم آغاز از سر باید بگویم آنچه در دل می نهفتم هرچند خواهد شد قصیده گریه آور: از کودکان بی سرانجام خیابان زندانیان سرنوشتی که مقدر ... از خانه های خالی جای پدر هست از بچه های تا همیشه چشم بر در نسلی نخواهد ماند از مردان در مرگ دیگر چه جای گفتن" فرزند کمتر" یک جا پسندیدیم کاخ سبز بسیار یک جا بنا کردیم تندیس ابوذر می ریزد از هر سمت شهر ما تکدّی ما نیز گرم ذکر " یا مولایَ حیدر" یک گوشه از دنیا پناهم بود ، آن هم کرکس حرم را می پرد جای کبوتر! این بیتها که شعر نه ، نظمی غریبند با این عطش دارند حکم آب کوثر جز گیر و دار داغها چیزی ندیدی آه ای خدا! در کلبه طبع محقر شرمنده ام ، این درد درد تازه ای نیست عمری ولی می گویم از گیسوی دلبر شاعر برایش زندگی معشوق و شعر است شاعر فقط پر می کشد تا سقف دفتر گاهی گدایی می کند در کوی معشوق گاهی حقارت می کشد در قصر "قیصر" پاک است شاعر؟ پاکی شاعر دروغ است! شاعر مسلمان است؟ صد رحمت به کافر! مردُم گرسنه من ولی سیر از تغزل ای وای اگر که راست باشد روز محشر *** این هم نمازی دیگر از ماه مبارک سجاده را باید ببندم بار دیگر نفر سوم – خانم سارا جلوداریان از کاشان استغاثه این بنده ی حقیر تو را جا نمی شود این ذره ذره ذره که دریا نمی شود کِرمی که تن سپرد به نفرین پیله ها آخر چطور مظهر پروانه می شود؟! "من" این وجود گمشده در گردبادها باری مسلم است که پیدا نمی شود "من" این هویت به خطا رفته ی پلید دیگر به هیچ وجه ، مصفّا نمی شود خورشید خوب! فکر درخشندگی نباش این جغد کور ، راهی فردا نمی شود ماه عزیز! پیرهن نقره ای نپوش این چشمها که غرق تماشا نمی شود من بر سر مزار خودم زار می زنم هر چند عقده های دلم وا نمی شود هی التماس می کنم: " اَلعَفو یا وَدود" هی استغاثه می کنم اما نمی شود هر جاده ای به منزل مجنون نمی رسد هر مقصدی که مقصد لیلا نمی شود هر عاشقانه ای که به یوسف شبیه نیست هر سرسپرده ای که زلیخا نمی شود روحُ القُدُس به پیکر هر زن نمی دمد هر مریمی که مریم عذرا نمی شود اقلیم یاسهای جهان را که بو کنی یک شمّه از طهارت زهرا نمی شود تنهایی تمام زمین را که طی کنی اندازه ی غریبی مولا نمی شود در بین مردمی که به تزویر تشنه اند القاب هر مسیح که عیسی نمی شود ای ساحت مقدس اَمَّ یُّجیب ها دنیا بدون ذکر تو دنیا نمی شود یعنی بهارها به تغزل نمی رسند یعنی که طبع شعر شکوفا نمی شود ای آنکه از خودم به خودم آشناتری یک لحظه هم بدون تو حتی نمی شود یا کاشُفَ الکُروب ! لَکَ الحَمدُ و الثَّنا زخم زمانه بی تو مداوا نمی شود این نامه را به شوق زیارت نوشته ام یا انتخاب می شود و یا نمی شود نماز عشقین باده سیندن جالانان دنیز قوی جوموم قوینوندا بولانیم سنین دامیم اوزلوگیمی ایتیم ایچینده جانیمی جامیندان دولانیم سنین سحر ، گونورتالار ، آخشام چاغلاریم گزیر عشق آیه سین کونول باغلاریم معراجه یول تاپیر اورک داغلاریم چاغیر ساحلینده جالانیم سنین مقدس توپراقام سنن دیر دمیم بیرآن آیرلماسین سندن عالمیم دالغالان آی دنیز باتماسین گمیم یول تاپیب قارشیندا دایانیم سنین سجده یه چوکورم گناهکار کیمی باغیشلا اریسین گناه قار کیمی سنین ایشیغیندا بیر غبار کیمی گونش قایناغینا یولانیم سنین سن دینین ستونو ، عرشین پلّه سی معنا عالمینین قدسین قلّه سی پاییز حیاتیمدا ، عشقین چلّه سی شیرین یوخوویله قالانیم سنین منی مندن آلان اونا یتیرن الیمی معنوی دونا یتیرن اورک سوینجیمی سونا یتیرن وصلین گوز یاشیله سولانیم سنین زیر لب زمزمه کن آیه ای از باران را تا برآشوبی از عصیان خودش انسان را چشم ها مسخ نگاهی هوس آلود شدند آسمان ها به همان پنجره محدود شدند ابرها تشنه تر از خاک کویرند همه باید آیینه ای از گریه بگیرند همه بغض در حنجره ی خاک گره خورده به خون عالم آغشته شده با هیجانی محزون ردّی از صاعقه بر آینه ها افتاده است ردّ خونی به تصاویر صدا افتاده است نعره در کنج گلو بست نشسته ست مگر... ناله در را به روی آینه بسته ست مگر ... هیچ کس نیست که آوازه ی خون سر بدهد تا که در معرکه شور و جنون سر بدهد این جماعت همه را باشد دستی بر دست هیچ کس نیست که شمشیر بگیرد در دست نان ایمان سر هر سفره که آمد خشکید آب دریا نرسیده به سر مد خشکید آسمان سهم کمی نیست دریغا بسته ست بال پرواز زیاد است ولیکن خسته ست ماه را از دل شب کنده و بردند ، سپس ... حق او را سر شب سیر که خوردند ، سپس ... خشکسالی شده سهمی که مسلم شده است نان عصیان بخورد هر کسی آدم شده است رودها را به سراشیب کشاندند مگر ... در پی وعده ی یک سیب کشاندند مگر ... شب شده جاری از اندیشه ی هر صبح سپید دست در گردن سوسو زده فانوس امید وقت آن است که تو شاعری آغاز کنی لااقل پنجره ای رو به خدا باز کنی وقت آن است که گل بر سر طوفان بزنی پای بر فرق ترک خورده ی عصیان بزنی با گل خنده به دستت برسی از افلاک آسمان را بدهی هدیه به تاریکی خاک آه خورشید جهان تاب ، جهان منتظر است ماه – خورشید جهان تاب ، جهان منتظر است ای رسول گل و آیینه و لبخند و نماز ای گل رسته در اندیشه ی تبدار حجاز رودها در کف دستان تو جریان دارند ابرها خاطره ی خیس چو باران دارند چشمهای تو دو آیینه ی لبریز خداست خنده ات خنده ی شیرین و غزلخیز خداست تا بخوانی همه ی عرش دهان وا کرده ست دهن خویش تمامی جهان وا کرده ست تا بخوانی همه ی آینه ها گل دادند یاسها دست به دستان گلایل دادند بادها با سبد عطر تو جریان دارند آسمانها به بزرگی تو ایمان دارند تو زلالی و جهان آینه ی دیدن توست ماه هم منتظر لحظه ی بوسیدن توست نام تو نقش نگین است بر انگشتر عشق سایه ات کم نشود ثانیه ای از سر عشق لب گشا تا که جهان غرق تبسم بشود آسمان وسعت آیینه ی مردم بشود بپرد خواب ، از اندیشه ی تاریک شب و ... سنگ ها با تو به تسبیح گشایند لب و .. ابرها مُشک ببارند به صحرا صحرا رودها نور بریزند به دریا دریا باز کن لب و بخوان آیه ای از باران را غرق در آینه کن آدمی انسان را رنگ باران زده تکبیر تو بر شیشه ی صبح نقش بسته است نماز تو در اندیشه ی صبح نماز ای دل ای دل غریب سرگردان خویشتن را دوباره باور کن تا نگردی به خویشتن مشغول حذر از خویش و دوری از زر کن گِرد بر کرده گَرد غفلت را تا کی از فیض او شوی محروم خیز و دریاب بزم مستان را باده ی معرفت به ساغر کن رو رو ای دل به جرگه ی "راعون " مشو از "عن صلاتهم ساهون" "و اقیمو الصلاه لِذِّکری " ذکر حق را هماره ازبر کن شک مکن بر مقام اهل یقین " اَرَاَیت الذی یکذب بالدین" قرب حق جوی و لذت تمکین روی دل بر حریم دلبر کن "رکعتانی" که روز عاشورا کرد مست زلال حق برپا گشت "مامومش" انس و جان گویا اقتدا بر امام بی سر کن از مدار دوگانگی بگریز با دوگانه یگانه را دریاب ترک کن هر چه دور تکرار است یاد او را ولی مکرر کن از سلاطین زور دوری ورز با صلاتین روز مونس باش و دو نوبت مرور کن شب را هفت بند سپیده را سر کن دست راز و نیاز را بگشای پای آز و مجاز را بر بند سر فرو کن حظیره جان را وز حضیض ممات سربر کن از محیط کویرگون خویش کن روان چشمه های بینش را تا نیفتی به سنگلاخ شب چشم روح و روان منور کن هفت خان هاست بر سر راهت خان به خان مملو از تباهی ها خوان بخوان پنج حزر باقی را وز دل خویش دفع صد شر کن خیز و بگسل سلاسل تن را تار و پود تنیده بر من را چنگ در ریسمان وحدت زن پای از این خاکدان فراتر کن سینه باید گشاده چون دریا تا شوی پر ز گوهر معنا بگذری از مقام " اَو اَدنی" دیده در خون دل شناور کن نتوان وین ره پر از چه را بی خضوع و خشوع سر بردن هر قیامی بجای آوردی شکر آن را رکوع دیگر کن شو تهی از هوای نفس نَفوس خلوتی کن چنانکه بایسته ست وآنگه از عطر یاد جانبخشش خلوت خویش را معطر کن رود اشک از دو گونه جاری ساز خلوت خویش را بهاری ساز تا قنوت تو پر شود از مهر آسمان دو دیده را تر کن نفر ششم – خانم سعیده یوسفزاده از تبریز جشنواره حور مرا ببر به تماشای باغ آیینه تو ای نسیم غزلخوان به احترام بهار به احترام کبوتر به حرمت پرواز ببر به کوچه خورشید تا حریم نگار مرا ببر به تماشای جشنواره حور میان بزم اهورا به صحنه دیدار مرا که بسته زبانم به عقده های نیاز ببر به کوچه آزاد واژه و گفتار عزیز من چه تماشاگهیست بزمگهت که سر نهاده عزیزان ز جذبه اش بر دار عزیز من چه حضوریست بارگاه غمت که شاخه شاخه گل یاس می کنند ایثار و این منم و کویری عطش و می آیم به شوق جرعه ای از چشمه سار محرم یار نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم اسفند 1385 توسط دبیرخانه جشنواره
رتبه ی اول ( غلامرضا رزمی - تبریز) غزل مثنوی ( میلاد سرخ) ***** جهان برای بقا پنج نور لازم داشت و کهکشان هدایت ستاره ای کم داشت اراده کرد خدا اختری عیان بکند سه قطره در رگش از خون خود روان بکند به درد تیرگی عرش و فرش چاره دهد کمی ز نور خودش را به آن ستاره دهد ستاره ای که فقط سهم آسمان بشود و اینکه سرخترین نور کهکشان بشود ستاره ای که اگر راهی زمین بشود ز برق نور رُخَش ماه شرمگین بشود و نور و خون خدا در فلک عجین گردید ستاره خلق شد و راهی زمین گردید
** مدینه در تب و تاب شب مقدر بود و رقص بر بدن نخل های بی سر بود مسافری به زمین آمد و قدمهایش به بوی بوسه ی جبریل ها معطر بود مسافری که زمان رسیدنش از شوق سه ماه زودتر از موعد مقرر بود
مسافری که صدایش از عنفوان سفر انیس خلوت بانوی آب ، کوثر بود
به یُمن آمدنش بالهای فطرس هم دوباره باز شده در فلک شناور بود به روز واقعه چون ذوالفقار وارث داشت تبسمی به لب قهرمان خیبر بود پدر بزرگ به گوشش اذان خون می گفت و مرگ سرخ ز میلاد او مقدر بود پدر بزرگ چه در طالع مسافر دید؟ که بوسه هاش به روی گلو مکرر بود بدون شک ز بد حادثه خبرها داشت که شوق و دلهره در کربلا مصور بود ***** و کاش بر سخن کوفه اعتماد نداشت گمان گنم اگر اینگونه بود بهتر بود
رتبه ی دوم (محمد ارثی زاد – خوی) خورشید که طلوع خودش را ندیده بود مبهوت و مست از قدم نورسیده بود شاید فرات چند دقیقه بمیر شد از زندگی به جاری یک عمر سیر شد قرآن به احترام قدومش قیام کرد قبله شکست! سوی مدینه سلام کرد دریاچه های خشک شده بارور شدند ویرانه های سوخته آبادتر شدند پرونده ی "عبا" به حضورش تمام شد گهواره را نشست ، (علیه السلام) شد *** گهواره مرد حادثه را تاب می دهد مادر فقط به زاده ی خود آب می دهد احمد نگاه می زند از لب به چشم و رو می بوسد از کویر ترک خورده ی گلو بابا به روی مرد جوانش نگاه را می پاشد آنچنان که عطش آب چاه را تاریخ! بند بند تنش را نوشته ای برداشت می کنند گلی را که کشته ای از مست جبرئیل بگیرید دست شد از دست جبرئیل بگیرید مست شد تا آیه نازلش نشده این امام را این اولین سلاله ی پاک مدام را آن صبح آفتاب زدو خون طلوع کرد تاریخ هم هزاره ی سرخی شروع کرد طوفان مثنوی است که بیراهه می رود دارد دوباره مرثیه ی عشق می شود اصلا ولش کنید که امروز شادمان باید به دف زنیم بشورند عرشیان مردم بزک کنید که آقای ما تک است آغوش وا کنید قدومش مبارک است رتبه ی سوم (علیرضا بدیع – نیشابور) قرار بود که با آب و گل عجین بشوی برای اینکه سفالینه ای گلین بشوی پیاله ای بشوی با شرابهای مگو و بعد هم دهن رب العالمین بشوی تو را ملائکه در دستشان بچرخانند شبیه واژه ی "ایاک نستعین" بشوی *** زمان گذشت و زمین چون کلاف سر در گم قرار شد که تو سررشته ی یقین بشوی گل محمدی از فرط باد خم شده بود قرار شد بروی تکیه گاه دین بشوی تو را به مکتب اعراب جهل بفرستد که ناظم غزل عین و قاف و شین بشوی به این دلیل به فرمان او مقرر شد که چند سال پسرخوانده ی زمین بشوی "مدینه" بود که انگشتر نبوت شد سعادتی ست که بر روی آن نگین بشوی "حسین" نام نهادند اهل بیت تو را به ابن دلیل که مصداق "یا" و "سین" بشوی به خط "کوفی" ، در ابتدای متن زمان تو را نگاشت که سرمشق مسلمین بشوی چه افتخاری از این بیشتر که پرچمدار برای مکتب پیغمبر امین بشوی؟ تو آمدی که سکوت زمین شکسته شود تو می روی که به گوش زمین طنین بشوی تو آمدی که سرت روی نیزه ها برود تو می روی که سرافرازتر از این بشوی برای شستن این راه با گلابی سرخ قرار شد که تو این بار دستچین بشوی... رتبه ی چهارم ( افروز عسکری – شیراز) شب امشب شعله دارد در تن خویش ستاره دوخته بر دامن خویش حریر نور پوشیده ست هستی به نقره شسته شب پیراهن خویش چگونه طاقت آرد دخترِ ماه که رخ پنهان کند در روزن خویش گرفته آینه دستش گل سرخ تبسم می کند از دیدن خویش بهاری خوشتر از این در همه عمر ندیده باغبان در گلشن خویش به جانش التهابی خوش نشسته ست زند آتش به جان خرمن خویش سپیده ریسمان نور در دست کشد صد رشته زر در سوزن خویش چراغ آویخته از صحن ایوان فروزان کرده گیتی برزن خویش بشارت بر شما ای اهل عالم برون شد سرّ حق از مامن خویش گل سرخ محمد زد تبسم جواهر شد برون از معدن خویش رتبه ی پنجم (سکینه حضوری – تبریز) ائشیقلیق اوموبدور قوجامان دونیا قارانلیق گئجه نین یورغون چاغیندان یاغمورا چئوریلیب گوزونون یاشی آرزیسین دیله ییر عشق اوجاغیندان تانرینین اوره گی دالغالانیبدیر عیدالت دوشوبدور کوثر بویونا دوروب سیلکه له دی اومود آغاجین سئودالی اورگ له باخدی بویونا اوره گی دولوبدور قارا بولوتون گوی لره قووزانیب یئنی دن "یاهو" مچیدلردن گلیر یاسینین سسی فجری دن دوغولور ، گونش بوی یولچو یورغون یئتیشیب دیر شعبانین اوچو حسره تلی مدینه گولور گوزونده تانری کوثرینه گوز آیدین وئریب سئودالار جوجه ردی حسره ت گوزونده پیغمبر کورپه نین بوغازین اوپوب سویله دی ، بورانی ، خنجر اوپه جک! نیسگیللی سوسدولار هر ایکی دونیا بیلرسه! وارلیغا ائشیق سه په جک رتبه ی ششم (سارا جلوداریان – کاشان) شاهکار مردی می آید از حریم یاس و نخلستان از آیه ی تطهیرها ، از کوفه های نان مرد سپیدی با هزاران خوشه ی گندم- صبح دوشنبه می رسد از جاده ی باران حتی خدا از شاهکار خود تعجب ... نه! خون خودش را آفرید از سوم شعبان شیرین تر از هر اتفاقی ، اتفاق افتاد با مطلع شاخه نبات و طلعت فرقان در دستهایش امتزاج ترمه و شمشیر در چشمهایش امتزاج ساحل و طوفان عطر گلاب و بیدمشک و عود می پیچید: در گیجگاه بی بهار غربت انسان یعنی تمام عرشیان در خلقتش خاموش یعنی تمام عرشیان در هیبتش حیران آن وقت ، طبع آتشین شاعران گل کرد کم کم برآمد جام و باده از دل دیوان خورشید ، پیش روی او از زرق و برق افتاد دیگر نیامد ماه ، حتی تا لب ایوان نور نجیب کبریا در صورتش پیدا سوز غریب کربلا در سینه اش پنهان عاشق ترین سردار عالم خوب می دانست- یکروز هم بر نی سوار است این سر تابان یکروز وقتی آسمان از آسمان افتاد در خاک پرپر می زند با پیکری عریان... رتبه ی هفتم (ابراهیم قبله ی آرباطان – بخشایش) دوغزل پیوسته « از سبز... تا سرخ...» از سبز... خاک خنیاگر ، سرود آب ، بزم شاخه ها بوسه های صبح ، صبح باغ ، باغ بی صدا صبح میلاد پرستوی گلو گم کرده است نور می پیچد بر اندام کجا تا نا کجا هفت اسماعیل با مشک تهی وا مانده بود تا که دریا موج زد در چشم مولود مِنا ناگهان آواز دیگر بود بر درگاه وحی ناگهان در بوی شب پیچید لبخند خدا طفل می خندید در گهواره ی دست پدر در تمام شهر می پیچید شور نینوا خاک آتش خیز ، باغ یاس می شد بر زمین مرغ آتش بال ، چرخ شوق می زد در هوا صبح میلاد است و می خندند اجزای فلک آب ها اما نمی خندند از این ماجرا *** تا سرخ ... باد سوزان ، آب آتشناک ، خاک پرشرر سرزمین تیغ ، مرز مرگ ، دنیای خطر از شتاب کاروان کم کن نمی دانم چرا اینچنین آشفته می کوبند بر طبل سفر تا گریبان می درد خورشید بر پیشانی ات لحظه ها بر خاک های سرخ می سایند سر می شناسم شیهه ی باد پریشان یال را در فغان آبادی از شمشادهای شعله ور ای گلویت کعبه ی شمشیرهای در طواف ای دو چشمت بوسه گاه تیرهای در گذر می بری وادی به وادی باغ های تشنه را تا مگر سیرابشان گردانی از خون و خطر می شناسم ماجرایت را که در آن ظهر گرم ناگهان خون پسر بارید از چشم پدر اینچنین رفتی که از طوفان آتش بگذری با زنانی هم رکاب و کودکانی همسفر... نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم شهریور 1385 توسط دبیرخانه جشنواره
|
||